تبلیغات
شبح ادم گریز - پرنده

پرنده

دوشنبه 8 شهریور 1389 12:22 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز


شبها نشستن پشت نیمچه پنجره ی رو به حیاط سوت و كوری كه روبه رویش دیوار سیمانی بلند بالا بود، عادتش شده بود .
مینشست گاهی میخندید گاهی هم چشم هایش نمی بر میداشت.گاهی گله میكرد و گاهی ارزوهای بلند بالایش رو رو به آسمان كه همیشه فكر میكرد یحتمل خدا آنجاست ،میگفت و میگفت و میگفت و حتی گاهی سبك تر میشد و فكر پرواز هم به سرش میزد .اما از آنجا كه چندان بلد نبود ارزوهایش را عملی كند خیلی زود بی خیالش میشد و سعی میكرد روی زمین سخت به درستی قدم بردارد وعطای پرواز را به لقایش میبخشید .اصلا یك جورهایی وقتی به ارتفاع این نیم طبق نگاه كه میكرد دست و پایش حسابی شل میشد و میچسبید سر جایش.
اصلا از اساس پرنده نبود كه هیچ همیشه عادتش بود از ترس دست و بال پرنده ها را هم ببندد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -