تبلیغات
شبح ادم گریز - رفت و خواند .خواند و رفت

رفت و خواند .خواند و رفت

پنجشنبه 28 مرداد 1389 06:42 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز

شبح مدتها بود كه دلش خیابان گردی درست و حسابی میخواست .اما از انجایی كه آدم گریز بود (ادم گریز كرده بودندش؟) ترجیح میداد مراسمش را شبانه اجرا كند و از آنجا تری كه حسابی ترسو بود و شهرش بی درو پیكر تصمیم گرفت یك خیابان گردی خیالی راه بیاندازد .
پس كوله ی قرمز رنگش را برداشت و 2 تا شیشه ی آب كوچك را در داخلش پرت كرد و بعد دفترچه ی كوچك قهوه ای رنگ و رو رفته اش را با روان نویس سبزش را هم برداشت و راهی خیابانهایی شد كه حداقل در رویاهایش میتوانستند كمی دوست داشتنی تر و امن تر باشند .
 
طفلك شبح تا پایش به خیابان رسید به رسم واقعیت ،تن و بدن كوچكش شروع كردند به لرزیدن اما خب رویش را حسابی سفت كرد و به سمت خیابانهای محبوبش پر كشید و وقتی به انها رسید از فرط شادی اولش كمی پخش زمین شد و احساس خوشبختی كرد و بعد روی سنگ فرش های تق و لقش شروع به راه رفتن كرد .راه رفت و خواند و خواند و راه رفت و هرگز از كتاب فروشیهاییی كه در آن نصفه شبی كركره شان بالا بود و چراغشان روش تعجب نكرد كه نكرد .

راه رفت و خواند راه رفت خواند وهیچ باكش نبود كه هیچ بنی بشری مشغول راه پیمایی نیست و ابدا از تنهاییش نترسید .
رفت و خواند . دوید و خواند وكند كرد و خواند. تا رسید به كافه ی در چوبی محبوبش و خودش را با شتاب  به داخلش پرتاب كرد و نیشش را تا بنا گوش باز كرد وخزید روی صندلی چسبیده به در  وشروع كرد به نگاه كردن و خواندن. نگاه كرد و خواند نگاه كرد و خواند نگاه كرد و خواند .
اینجا تنها جایی بود كه شبح ادم گریز گوشت تلخ ما،با نیشی گشاده دیگر آدم گریز نبود.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 مرداد 1389 08:23 ب.ظ