تبلیغات
شبح ادم گریز

دیر

دوشنبه 5 مهر 1389 01:05 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
همیشه همه چیز برای شبح ،شبحی كه من باشم دیر اتفاق می افتد .درست همان موقعی كه پاك نا امید شده و كناری نشسته و ترجیح داده یك قفل گل و گنده بزند سر در دهنش ،یك چیزی از دور دورها چشمك زن خودش را میرساند ومحكم پرت میشود روی شبح.
شبح هم تلو تلو خوران و دور سرش ستاره نشان گیج و ویج وانگشت به دهان  نه راه پس برایش مانده و نه راه پیش دیوانه وار به ترتیب مضحك اتفاقات زندگیش میخندد .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بی نام و نشان

دوشنبه 29 شهریور 1389 11:42 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز

شبح در عالم واقع دوستان دیوانه اش چندان هم زیاد نیستند . شاید چون همیشه سردیش را سرژوشی كرده به جنونی كه گاه به گاه یخه اش رو میگیرد .گاه به گاه ؟نه خیلی  گاهی مدام و مدام. حتی باهم دست به یخه میشوند.

شبح این روزها دلش هوای سر زدن به آن قبر سوت و كور ته ِ ظهیرالدوله كرده كه یكی از آن دیوانه ها كه لباس دوستی سخت برازنده اش است یك روز ِ پاییزی پیدایش كرد .پیدا كرد ؟نه به نظر بر عكس میرسد .به نظر صاحب قبر خوب همراهان جدیدش راپیدا كرده .قبر ِ آخری كه برگهای بالای سرش هم از سقوط كردن بر رویش ابا دارند .
از آنهایی كه هیچ كس و در هیچ دفتری جز اسم و فامیل مختصر و مفید هیچ چیزی از آن ثبت نشده.از انها كه سنگ ساز  خسیسیش امده حتی سال ِ مرگش را بر رویش حك كند .
شبح سخت دلش هوای قبر بی نشاط ِ نشاط را كرده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گربه سانان

یکشنبه 28 شهریور 1389 07:18 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
شبح از همان زمانی كه در یاد داشت ،گربه ها با آن دو گوش تیز مثلثی و چشمهای رو به بالای تیله ای ،مرهم خوبی برای دردها و اشك هایش بودند .
اصلا انگار با چشمهاشان خوب میدانند چطور نگاه كنند تا همه چیز در لحظه دود شود و لكی هم باقی نماند . شاید گربه ها با چشمهای تیزبینشان قدرت دیدن شبح را با چشمهای خون گرفته و دماغی مقل دلقك ها را به خوبی دارند .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تار

چهارشنبه 24 شهریور 1389 06:59 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
شبح این روزهایش را ترجیح میداد شبح نباشد .پر رنگ شدن را دوست تر میداشت .اما از همیشه شبح تر بود . تار تار .اصلا گویی پیكرش را در هاله ای از تاری پوشانیده بودند و طفلك فقط از دور لبخند هایی را میدید كه هیچ ربطی به او نداشتند .





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پرنده

دوشنبه 8 شهریور 1389 12:22 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز


شبها نشستن پشت نیمچه پنجره ی رو به حیاط سوت و كوری كه روبه رویش دیوار سیمانی بلند بالا بود، عادتش شده بود .
مینشست گاهی میخندید گاهی هم چشم هایش نمی بر میداشت.گاهی گله میكرد و گاهی ارزوهای بلند بالایش رو رو به آسمان كه همیشه فكر میكرد یحتمل خدا آنجاست ،میگفت و میگفت و میگفت و حتی گاهی سبك تر میشد و فكر پرواز هم به سرش میزد .اما از آنجا كه چندان بلد نبود ارزوهایش را عملی كند خیلی زود بی خیالش میشد و سعی میكرد روی زمین سخت به درستی قدم بردارد وعطای پرواز را به لقایش میبخشید .اصلا یك جورهایی وقتی به ارتفاع این نیم طبق نگاه كه میكرد دست و پایش حسابی شل میشد و میچسبید سر جایش.
اصلا از اساس پرنده نبود كه هیچ همیشه عادتش بود از ترس دست و بال پرنده ها را هم ببندد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ادم گریز

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:31 ق.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
شبح در تمام طول عمر نه خیلی بلندش همیشه از چیزی ترسیده بود.
درست از روزی كه مادر شبح در حالیكه داشتند از پیچ كوچه عبور میكردند حكایتها میكرد از بد اخلاقیها و تنبیهات پدری كه شبح تا به حال جز لبخند چیز ِ بدی از او ندیده بود .ان روز بود كه ترس بزرگی از هر نوع مذكری وجودش رو دو دستی چسبید و دیگر ول كن معامله نشد كه نشد .
این روزها شبح به سری كنار سرش احتیاج دارد و به شانه ای كنار شانه های ظریف و كوچك اما مطمئنش و به دستی كه انگشتانش داخل انگشتان باریكش چفت شوند .
اما شبح میترسد . شبح از عكس العمل مرد مهربان كه روزی برایش از او لولویی ساختند سخت میترسد و از هر شانه ای از هر دستی فرار میكند .این طور هاست كه اسم شبح میشود  
                                                                                                       آدم گریز



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 شهریور 1389 01:54 ق.ظ

تعیین تكلیف

جمعه 29 مرداد 1389 05:30 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
این روزها احساس یگانگی من با شبح اوج گرفته و روز به روز به هم شبیه تر میشویم و از دور حتی به هم پوزخند میزنیم.

راستش را بخواهید من هیچ وقت تشخیص دادنم خوب نبوده ،برای همین این روزها درست نمیدانم از شبحی بنویسم كه آدم گریز است یا از خودی كه كم كم دارد با شبح یكی میشود و خود خودش روز به روز كمرنگ تر
به هر حال به زودی تكلیفم را روشن میكنم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

رفت و خواند .خواند و رفت

پنجشنبه 28 مرداد 1389 06:42 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز

شبح مدتها بود كه دلش خیابان گردی درست و حسابی میخواست .اما از انجایی كه آدم گریز بود (ادم گریز كرده بودندش؟) ترجیح میداد مراسمش را شبانه اجرا كند و از آنجا تری كه حسابی ترسو بود و شهرش بی درو پیكر تصمیم گرفت یك خیابان گردی خیالی راه بیاندازد .
پس كوله ی قرمز رنگش را برداشت و 2 تا شیشه ی آب كوچك را در داخلش پرت كرد و بعد دفترچه ی كوچك قهوه ای رنگ و رو رفته اش را با روان نویس سبزش را هم برداشت و راهی خیابانهایی شد كه حداقل در رویاهایش میتوانستند كمی دوست داشتنی تر و امن تر باشند .
 
طفلك شبح تا پایش به خیابان رسید به رسم واقعیت ،تن و بدن كوچكش شروع كردند به لرزیدن اما خب رویش را حسابی سفت كرد و به سمت خیابانهای محبوبش پر كشید و وقتی به انها رسید از فرط شادی اولش كمی پخش زمین شد و احساس خوشبختی كرد و بعد روی سنگ فرش های تق و لقش شروع به راه رفتن كرد .راه رفت و خواند و خواند و راه رفت و هرگز از كتاب فروشیهاییی كه در آن نصفه شبی كركره شان بالا بود و چراغشان روش تعجب نكرد كه نكرد .

راه رفت و خواند راه رفت خواند وهیچ باكش نبود كه هیچ بنی بشری مشغول راه پیمایی نیست و ابدا از تنهاییش نترسید .
رفت و خواند . دوید و خواند وكند كرد و خواند. تا رسید به كافه ی در چوبی محبوبش و خودش را با شتاب  به داخلش پرتاب كرد و نیشش را تا بنا گوش باز كرد وخزید روی صندلی چسبیده به در  وشروع كرد به نگاه كردن و خواندن. نگاه كرد و خواند نگاه كرد و خواند نگاه كرد و خواند .
اینجا تنها جایی بود كه شبح ادم گریز گوشت تلخ ما،با نیشی گشاده دیگر آدم گریز نبود.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 مرداد 1389 08:23 ب.ظ

متر

دوشنبه 25 مرداد 1389 07:57 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز

شبح یك متر گذاشته بود كنار برای اندازه گرفتن قد و قواره ی آدمها.
نه ان قد و قواره ای كه در ظاهر میبینیم كه هر چه كوتاه تر پر ادعاتر و هر چه دیلاق تر احمق تر .نه.این یكی فرق میكرد .
متر را كه بدست میگرفت قد و اندازه محبت آدمها را دقیق و حسابگرانه به خوبی میسنجید و با كمی ضرب و تقسیم و جمع و تفریق ،ریا و دروغ و غرورو  غیره ذلك را كم و زیاد میكرد وبعد به شدت عكس العمل های مختلف و حساب نشده نشان میداد .
مثلا گاهی با تمام وجود كلمات نا هماهنگ رابه سر و صورت طرف تُف میكرد یا دندان قروچه ای چیزی تحویلش میداد وگاهی هم از  سر شوق همانطور كه بغلش كرده بود از لُپ هایش گازكی میگرفت و خیره به صورت او كه چهار شاخ نگاهش میكرد ،ریز ریز میخندید و گاهی حتی از شدت ریز ریز خندیدن غش و ضعف میكرد .
اینطور بود كه شبح و مترش هر بار تنها و تنها تر شدند و شبح بی نوا مجبور شد صبح تا شام ،خودش را به دقت و حدت متر كند عكس العمل های جانانه اش را به خودش نشان دهد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شبح سحر خیز

پنجشنبه 21 مرداد 1389 08:35 ق.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز

شب به نیت دید زدن روزه گیر های محل ساعت را بر روی 5 تنظیم كرد  و به چشمهای از حدقه در امده اش 3ساعتی فرصت داد دوپینگی كنند و سر ساعت 5 با صدای زنگ نكره ی ساعت از جاجهید و به سرعت برق خودش را به پنجره ی توالت عهد بوقیشان رساند و  گوش ایستاد  تا سر و صدای همسایه های نسبتا دین دار را بشنود و مطمئن شود از خواب ناز بلند شده اند یا نه، و در دل پوزخندی نثارشان كرد كه حتی موقع خوردن سحری شاهانه شان ، دست از دعوا مرافع های روزانه شان بر نمیدارند .
بعد آهسته با پاهایی كه تازه همین دیشب كرم خورده بودند ، روی سرامیك های خنك لغزید و به سمت پنجره ی بزرگ داخل هال  رفت و از پشت پنجره چراغ های روشن را شمرد و برای آنهایی كه همیشه روشنند و اینبار خاموش در دل احساس نگرانی كرد و سعی كرد كه  با ذهن خیال پردازش حدس بزند هر كدام چطور در حال تناول سحری های رنگارنگشان شده اند و چطور سفره ای دارند یا اصلا چیزی برای خوردن هست یا نه .یا كسی هم هست كه مثل او تك و تنها منتظر روشن شدن چراغ های تك تك خانه ها باشد یا نیست .

 شبح است دیگر هر چن آدم گیز باشد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1389 08:10 ب.ظ

میبخشم و نمیبخشم

یکشنبه 17 مرداد 1389 01:31 ق.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
من گاهی میبخشم گاهی مثال ساعت 3 صبح 5 روز پیش كه گوشی را برداشته بودم و اصرار داشتم همان موقع مسیج دوستانه ای بزنم به تویی كه من میخواهم دوستم باشی و تو میخواهی معشوقه ات باشم و حال ِ بیماری ات و قرص هایی كه مشت مشت بالا می اندازی بپرسم.
من گاهی میبخشمت مثل آن روز كه شیراز بودم و از دوست داشتنی ترین كتاب فروشی شهر قشنگ ترین حافظش را خریدم برای تو هر چند هیچ وقت دلم نیامد هدیه به تو بدهمش.
من گاهی میبخشمت مثل دیروز كه درست مثل یك دختر خوب و سر به راه سر صبحی مسیج دادم و بالاخره پرسیدم حال تو و قرص ها را كه مشت مشت میخوری.

من گاهی حس نفرت میكنم .دیدنت منزجرم میكند درست مثل آنروزی كه سعی میكردی پشت حرفهای قشنگت از مزیتهای دوست داشتن بگویی و من میدانستم پشتش چه میخواهی بفهمانیم.
من گاهی نمیخشمت از گاهی مثل آنروز كه با نگاهت میخواستی معصومیتت را توی تخم چشمهایم فرو كنی .
من نمیبخشمت گاهی با یادآوری روزهایی كه كنارت بی خبر و بی خطر مینشستم واز خودم میگفتم و تنها كسی بودی كه این خودم را میشنیدی از زبان خودم ، تویی كه من میخواستم دوستم باشی و تو دور از چشم من میخواستی معشوقه ات باشم.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1389 08:13 ب.ظ

شبح

پنجشنبه 14 مرداد 1389 09:22 ب.ظ

نویسنده : شبح ادم گریز
وقتی شبح باشی ،نوشتن دوباره از چیزی كه نمیدانی چیست و اصلا برای چی و برای كی قرار است  نوشته شود حسابی سخت است..




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1389 08:12 ب.ظ